۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

رویا ، مه و یووه

 رویا ، مه و یووه 

آسمان خاکستری و مه آلود، زمین غرق شده در مه، نشستن جلوی تلویزیون و دنبال کردن دیدار بدون اینکه قادر به دیدنش و دانستن حوادث بازی باشیم، گذاشتن دقایقی از مصاف و کنار رفتن مه و دیدن نتیجه و گل های رد و بدل شده میان دو تیم، و در نهایت فریاد خوشحالی و غرور از برتری تیم سیاه و سپید پوش . این اولین تصاویر ذهنی از یوونتوس دهه 90 ای ست که تمام زندگی ایم را تسخیر کرد و رویایی مه آلودی را در من شکل داد.  
رویای مه آلود با حال و هوای خاکستری شبیه به آسمان تورینو، رویایی زیبا همراه با احساسی از افسوس، نگرانی و در عین حال امید به آینده، رویایی که همواره به دوردست ها نگریست، به راه و رویایی که همیشه زنده بود، راهی برای رسیدن به تورینو، رویایی برای نوشتن از یووه، و رویایی برای به تصویر کشیدن حس وفاداری و علاقه هواداران غیر ایتالیایی بانوی پیر از راهی دور، خیلی دور. جنون و رویایی که سرانجام مرا به اینجا کشاند.
و حالا من اینجا هستم، همین جا، میان جمعیت ، در دل ورزشگاه و نزدیک زمین بازی، خیلی نزدیک، فضای پیش رویم بیشتر شبیه سایه روشن هایی ست که میان حقیقت و رویا گم شدند و مرا بیشتر از اینکه هستم گیج و مبهوت می کنند. خیلی مطمئن نیستم میان گذشته و حال درگیرم، روبرویم زمین سبز و پارچه سیاه و سفید دایره وسط زمین  و کمی بالاتر سمت دیگر ورزشگاه و جایگاه هواداران، نیمکت بازیکنان و جایگاه ویژه خبرنگاران هست ، اما سایه روشنی های پس زمینه ذهنی ام که در حال مرورشش هستم سرشار از خاطره، اتفاق و داستان است. برگشتم به گذشته، به گذشته ای کم و بیش دور ، تقریبا به 22 و 23 سال پیش. به اولین تصویرم از یوونتوس و البته کاپیتان همیشگی ام الکس دل پیرو، به 90 دقیقه نخست و نشستن و چشم دوختن به پیراهن بازیکنان سیاه و سفید و آغاز این رویا. 22 سال از دقیقه ابتدایی و تولد یک رویا، گذشت و حالا من اینجام، گیج و مبهوت، هیجان زده و خوشحال و البته غمگین. حس عجیبی ست، تلاش می کنم بعد از هیجان و گریه های ابتدایی ورود به استادیوم به خودم بیایم و خودم را میان جمعیت و همهمه استادیوم والبته دوستانم پیدا کنم،صدای تشویق حاضرین مرا کمی از تصاویر ذهنی؛ رویاها و گذشته دور می کند، اما همچنان مبهوتم، از آن سمت زمین بازیکنان با دست تکان دادن به سمت زمین میایند و حالا خیلی نزدیک خیلی نزدیک من بازیکنان یووه ، تیم محبوبم در حال گرم کردن هستند. این باور کردنی نیست که تا به اینقدر نزدیک باشند( هر چند که پیش از این تجربه دیدن بازیکنان را از نزدیک داشتم ) همان هایی که روزی دست نیافتنی بودند، هر چند که این یووه همانی نیست که سالها رویای دیدنش را داشتم، اینجا دیگر خبری از الکس، ترزگه، تاکیناردی، داویدز و دلیلو نیست اما یووه همان یووه است و این بار بوفون و بونوچی ، مارکیزیو، کیه لینی و بارتزالی خودشان را برای مصاف برابر موشن گلادباخ در لیگ قهرمانان آماده می کنند.
هیجان زده و گیج ، هر از گاهی به زمین ، به بازیکنان، به ورزشگاه، به آسمان و به اطرافم نگاهی می اندازم، خبری از مه و آسمان ابری تورینو نیست اما اکتبر خاکستری؛ هوای سردی که آزاردهنده نیست و نور چراغ های استادیوم و هیاهوی پیچ جنونی که نزدیک شان هستم، کافی ست تا دوباره به گذشته برگردم، به تمام سالهای قبل فکر می کنم، به کودکی به یوونتوسی شدن، به خبرنگار شدنم و به هر چه که کردم تا این رویا عملی شود؛ به خانواده ام، مادرم، پدرم، برادرم که تحقق رویای زندگیم را مدیون شان هستم ، تمام دوستانم در ایران که یک لحظه از یادم دور نمی شوند و هر لحظه آرزوی بودنشان را در ورزشگاه دارم، و بعضی از دوستان ایتالیایی ام که جای آنان در کنارم خالی ست تا همراه هم بازی را تماشا می کردیم، یادی از صمیم قلب می کنم و جای همه را خالی می کند.  هنوز سرگرم سایه روشنی های گذشته ها و حال هستم که بازیکنان برای شروع بازی صف می کشند در یک چشم بهم زدن بازی شروع میشود و رویای دیدن یک بازی زنده از استادیوم به تحقق میرسد. بازیکنان چنان نزدیک زمین هستند که  فکر نمی کنم دارم یک بازی را زنده از ورزشگاه  دنبال می کنم. زمین بازی و بازیکنان خیلی نزدیک هستند، زمین چقدر کوچیک هست یا شاید هم بزرگ ! نمی دانم ، هر چی هست اصلا شبیه چیزی نیست که همیشه از تلویزیون میدیم. نیم نگاهی به زمین دارم، بوفون که قهرمان همیشگی ست و در حال رهبری تیم و هم تیمی هاش، نیم نگاهی هم به اطراف ورزشگاه وهواداران، هر از گاهی هم آلگری را دنبال می کنم که تمام مدت کنار زمین در حال راه رفتن و فریاد زدن هست. هراز گاهی هم با دوستم صحبت می کنم و مزاحم تماشای راحت بازیش می شوم اما او به خوبی حس منو درک میکند، بهش میگم یاد خداحافظی الکس دل پیرو افتادم، درست از آن سوی زمین شروع به خداحافظی کرد و تا به اینجا که ما نشستیم آمد،چه روز غم انگیزی بود و ایکاش من می توانستم بازی تو را از نزدیک می دیدم کاپیتان، که در این صورت می توانستم می گویم چه رویایی که عملی شد.اما سرنوشت این طور نوشت.

  اواسط بازی ست، اطرافیان و دوستانم که همراه آنان راهی ورزشگاه شدیم و حضورم در استادیوم را مدیون آنان هستم، شدیدا به دنبال دیدن یک گل در بازی هستند، یکی از دوستان آرزوی گلزنی یووه را می کند و فریاد می زنند برای" تانیا " یک گل بزنید یک گل بزنید که الان اینجاست ... اما من واقعا مبهوتم ، گل زدن برایم اهمیتی ندارد من دنبال یک حس عجیب ام، حسی که سالهای سال به دنبالش بودم و حالا می خواهم با تمام وجود حسش کنم؛ این همان جایی ست که سالهای سال آرزوی بودن درونش را می کردم و بیشتر تمایل به درک حس بودن در ورزشگاه و دیدن یک بازی زنده یوونتوس دارم تا نتیجه بازی، بیشتر از بازی به صداها و نحوه تشویق حاضرین توجه می کنم، به اعتراض ها، به صحنه هایی که از نظر ما هواداران خطاست ولی داور توجهی ندارد، به اعتراض گروهی یک ورزشگاه به داور ویا صدای مهیبی که بعد از از دست دادن یک فرصت گلزنی و یا گرفتن و دفع به موقع حمله حریف شنیده میشود. به حرکت و عذرخواهی بازیکنان بعد از اشتباهی که درون زمین می کنند، به پذیرش عذرخواهی بازیکنی که موقعیتی را از دست داده توسط هواداران حاضر در ورزشگاه، به دست تکان دادن بازیکنانی مانند بوفون در حین بازی هنگامی که ورزشگاه یکپارچه اسم او را فریاد می زند.  چه هیجان وصف ناپذیری، هر از گاهی تماشاگران آلمانی با تشویق های مکررشان توجهات را جلب می کنند، نگاهی به پیچ جنوبی می اندازم تا پاسخ انان را برابر رقبای آلمانی شان بشنوم، حالا نوبت پیچ جنوبی با فریادها و سردادن سرودهای باشگاه ست که تیم را در لحظات حساس حمایت کنند، مبهوت اولتراهای پیچ جنوبی ام ، این همان صدایی ست که سالهای سال که جلوی تلویزیون می نشستم و می شنیدم و از خودم می پرسیدم این گروه از هواداران چه کسانی هستند که از ابتدای بازی تا انتها یک صدا بی توجه به نتیجه بازی تنها و تنها تیم را با سرودهای مختلف باشگاه تشویق می کنند. و اینجاست که در دل تشکر ویژه ای  از آنان برای هیجان و شوری که به بازی و ورزشگاه و به ماهایی که سالهای سال از تلویزیون بازی را دنبال می کنیم هدیه می کنند، می کنم و یادی از پدرم می کنم که همیشه در حین بازی توجه خاصی به سرودها و شعارهای شنیده 
شده دارد و می گم بابا جات خالی که از همین نزدیک ها بشنوی.
به انتهای بازی نزدیک می شویم هنوز گلی رد و بدل نشده، در میان سایه روشنی های ذهنم و فضای خاکستری استادیوم وهوایی که کم کم رو به سردی می رود نگاه و توجه مرا به سمت آسمان و ستون های اطراف ورزشگاه با رنگهای سفید قرمز و سبز جلب می کند که در فضایی نیمه روشن محوه شده و تداعی مه مشهوری ست که همیشه به دنبالش بودم، هست. نگاهی به آسمان می کنم دنبال مه ام، مه دوست داشتنی در اکتبری که دیگر سیاه نیست و یادی می کنم از تو حسین جوادی؛ همکار و دوست عزیزی که همیشه آرزوی بودن در ورزشگاه را برایم داشتی و با خودم می گویم دیدی سرانجام منم اومدم و حس بودن در ورزشگاه را تجربه کردم و البته یاد تو را هم زنده می کنم هر چند که خودت برای همیشه در کوه پایه های آلپ آرام گرفتی.
در هیاهوی ورزشگاه و سایه روشنی های رویا و حقیقت، خاطرات و گذشته هایم ، سوت پایان بازی به صدا در می آید و این بار متوجه میشوم که این همان رویای بودن و نشستن در استادیوم و دیدن یک بازی زنده بود، این همان راه و رویایی بود که همیشه به دنبالش بودم و هرگز طی 22 سال از بین نرفت، بلکه پررنگ و پررنگ تر شد تا به تحقق رسید و این بار با دستی تکان دادن به ورزشگاه و نگاهی به دور تا دور ورزشگاه و آسمان استادیوم انداختن و اشکهای خداحافظی از یوونتوس استادیوم و دلگرمی همراهان و دوستانم که بلیت بازی و بودنم در ورزشگاه بعد از 22 سال آرزو را مدیون آنان هستم با رویای رسیدن تمام دوستانم به آرزوها و خواسته های قلبی شان 
به شروع رویاهایی دیگر می اندیشم. فورتزا یووه



0 commenti:

ارسال یک نظر