۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

و گاهی به آسمان نگاه کن ...


 و گاهی به آسمان نگاه کن ...
آخرین بهانه




"  آخرین بهانه، آخرین بهانه برای نوشتن... برای نوشتن هم باید انگیزه داشت، باید رابطه ای میان من و موضوع نوشتنی و احساسات ام وجود داشته باشد. درست مثل یک رابطه دوستانه باید تمام فاکتورهایش دو طرفه باشد تا متنی قابل فهم داشته باشی و در انتقال احساسی که می خواهی به خواننده منتقل کنی، موفق باشی. این همیشه شدنی نیست اما وقتی موضوع قابل بحث، مطرح شدن یک احساس، رویا و یا هیجان و عشق عجیبت به یک تیم و یک بازیکن باشد این امر تا حدودی امکان پذیره ولی این بار مسئله، فرق می کند و تو باید برای آنچه که در سال های نه چندان دور تجربه کردی و به احترام یک همکار و یک دوست که عاشق واقعی فوتبال بود، بنویسی،بنابراین باید نهایت تلاشت را انجام بدهی و به گذشته برگردی و قلم را به احساساتت رها کنی و بگی سعی کن هر چند سخت اما سعی کن و مثل نوشته های قدیمی چند سطری به یاد گذشته ها و هیجان وصف ناپذیری که داشتی بنویسی. "


آره، شاید این آخرین بهانه ست، آخرین وسوسه ها، دلمشغولی ها، لذت ها برای آنچه که دوستش داشتیم ... حالا تو اینجا نیستی، سر جایت نیستی، پشت میز کارت، قلم به دست نداری ، نمی نویسی، بحث نمی کنی، دنبال بهانه و یا دلیل برای نوشتن و اثبات اینکه تیمت در حال حاضراز شرایط بهتری نسبت به تیم من برخوردار هست هم نیستی. اصلا دنبال هیچی نیستی، آرام گرفتی و تنها نگاه می کنی، از آن بالا، بالا بالاها، آره شاید زمان این فرا رسیده بود که دیگه جدالی نباشد، دیگه باید آروم می گرفتی و  ما می پذیرفتیم که گاهی توقف لازم هست، وگرنه آسیب می بینیم، خسته می شویم و دیگر هرگز توان ادامه راه را مثل قبل نخواهیم داشت. درست مثل من، اما تو چی؟ تو هنوز شوق داشتی ولی ... آره، برای همینه که  گاهی باید ایستاد، درنگ کرد، برگشت به عقب داشت تا راه پیش روی را بهتر دید و پیش رفت.. باید گاهی ایستاد و به آسمان نگاه کرد و آرام گرفت.


امشب وقتی که تازه 40 روز از آن اتفاق تلخ و باور نکردنی میگذره باید به گذشته برگردم، به آن دوران، برای نوشتن یک یاد، این بار اما نه به اولین بازی تاریخی زندگیم و دیدن و الکس دل پیرو شروع داستان بیانکونری ام، بلکه به نیمه های نیمه ابری اکتبری برمیگردم که داستان متفاوتی را در دوران حرفه ای روزنامه نگاری ایم رقم زد، نگاه می کنم و البته حسرت و اندوهی تلخ را به خوبی حس می کنم. امشب  نظاره گر یک دیدار حساس، خاطره ساز، جذاب و عجیب هستم، اما این بار بدون کرکری های دو رقیب اما دو دوست که عشق عجیبی به فوتبال داشتند و برای این عشق شان راه تازه ای را با سختی اما با لذت شروع کردند. هر چند که عمر این دوران تنها 7 سال بود و ابتدا به اجبار و بعد دست سرنوشت دوران خاص نوشتن و لذت بردن از نوشتن را برای همیشه از ما گرفت تا به اینجا که هستیم برسیم. و حالا نه تنها ، درد ننوشتن را تحمل می کنم بلکه غم از دست دادن یک دوست واقعی که تمام عمر روزنامه نگاری ام از هیچ کس سراغ نداشتم را با تمام وجودم حس می کنم و رنج می کشم و تنها افسوس و حسرت و لعنت به فوتبال و دیوانگی ای می فرستم که سرنوشتی بهتر از این برای عاشقانش نداشت.  آره ، این واقعیت تلخ و غم انگیزی برای ماست، همین طور که نوشتی، می دانی " تا وقتی عاشقی، بازی را خواهی باخت " این اصل ماجراست و من و تو این را به خوبی می دانیم.

حالا این اتفاق تلخ  که هنوز باورش برایم سخت هست، باعث شد تا مصاف  یوونتوس و رئال که برای من همیشه یکی از جذاب ترین و خاطره انگیزترین بازی های دوست داشتنی ام بود تبدیل به  تلخ ترین شان بشود. دیداری که به هیچ عنوان دوست نداشتم امسال حداقل در این فاصله زمانی کم برگزار بشود و من شاهد دیداری بدون کرکری های تو ، یک عاشق واقعی فوتبال که نیم نگاهی هم به یووه داشتی، باشم. امشب در حالی که نظاره گر دیدار ماه می 2015 هستیم با غم و افسوس خاطرات نیمه های اکتبر 2008 را در ذهنم مرور می کنم ؛ اری،همه چیز به نیمه های اکتبر 2008 برمیگردد، به یکی از زیباترین گل های الکس دل پیرو، زمانی که مانند خلق یک شاهکار هنری از روی ضربه ایستگاهی دروازه کاسیاس را باز کرد .  و مقاله ای با عنوان " شب رویایی من " که این شاهکار دیدنی الکس را با قلم به تصویر کشید و راهی تازه، سخت همراه با تجربیات نو ، دشوار اما شیرین شروع  و به اینجا ختم شد تا به اینجا برسم به آخرین بهانه، آخرین بهانه برای نوشتن... خودت هم خوب می دانی که برای نوشتن هم باید انگیزه داشت، باید رابطه ای میان من و موضوع نوشتنی و احساسات ام وجود داشته باشد. درست مثل یک رابطه دوستانه باید تمام فاکتورهایش دو طرفه باشد تا متنی قابل فهم داشته باشی و در انتقال احساسی که می خواهی به خواننده منتقل کنی، موفق باشی. اما این بار توان نوشتن این متن را ندارم.

خورخه لوئیس بورخس در جایی نوشته  " و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی و خواهی آموخت پای هر خداحافظی خیلی میارزی" جمله ای که برای خداحافظی الساندرو دل پیرو، اسطوره زندگی من و یکی از اسطوره های دوست داشتنی تو نوشتی، و گفتیم " شاید اگر این نویسنده فقید آرژانتینی میخواست در توصیف خداحافظی آلساندرو دلپیرو در شب بیستم ماه مه بنویسد، اینگونه جملهاش را آغاز میکرد؛ «پینتوریکو! تو بیش از آنکه فکرش را بکنی برای بانوی پیر میارزی ولی آیا بانوی پیر تورینو نیز این موضوع را میدانست یا نه؟» درست در شبی که نگاهها از روی سکوها به سمت پسری بود که طی 19 سال تنها پیراهنی که به تن کرده به رنگ سایه و سفید بوده، پسری که در روزهای اوج یوونتوس باید دستش را به نشانه خداحافظی برای هواداران تکان دهد و بانوی پیر فوتبال ایتالیا را برای همیشه تنها بگذارد و بانوی پیر نیز درست احساسی داشت همانند مادرانی که در جنگهای جهانی پسرانشان را برای همیشه بدرقه میکردند، دستان او برای خداحافظی میلرزد و مردمک چشمانش حلقهای از اشک را دربر خواهد گرفت، رنگ چشمانش روشن است و این تلألو اشک درخشش آن را دوچندان میکند. " و این بار من این خداحافظی را با خداحافظی تو می سنجم و می پرسم " آیا این دیوانگی می ارزید ؟ تو بیش از این برای عشق و علاقه ات ارزش گذاشتی اما در پاسخ فوتبال برای تو چه کرد، آیا فوتبال هم این ارزش را درک کرد ؟ "

هر چند تلخ اما سرانجام رفتی به جایی که می خواستی، به جایی که آرزویش را داشتی، به جایی که راهش را از سال های قبل شروع کرده بودی و قدم های نخست را با جدیت و عشق برداشته بودی اما از انتهای این راه مطمئن نبودی، اما عشق و دیوانگی فوتبال خیلی قوی تر و مجذوب کننده تر از معادلات و ابهامات و البته تردیدهای پیش روی بود و این دیوانگی سرانجام تو را به جایی کشاند که در آن آرام گرفتی. هر چند رفتنت سخت و یکی از غم انگیزترین رفتن ها بود اما تو این بار جای مادرانی قرار گرفتی که برای همیشه با پسران شان خدحافظی می کنند، تو برای آن جنون راهت را انتخاب کرده بودی و برای رسیدن به رویا هر از گاهی باید فدا شد، رفتی و اینجا پسرانت؛ همان نوشته ها و خاطراتت را برای ما به یادگار گذاشتی .

آری،حالا در محل کارت نیستی، آن بالاها هستی، هزاران فوت بالای آسمان ، آن بالا در آسمان و من گاهی به آسمان نگاه می کنم و شاید به دنبال بهانه ای ام، بهانه ای برای نوشتن هر چند اندک ، ضعیف ، کم رنگ اما بهانه ایست برای نوشتن .

0 commenti:

ارسال یک نظر