۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه

آله، برگرد و به پشت سرت نگاه کن

 
آله، برگرد و به پشت سرت نگاه کن
رؤیای مه‌آلود من
طناز احدی مقدم

بدون هیچ بهانه‌ای و بدون هیچ دلیلی، رویایی شروع می‌‌شود؛ رویایی که به تدریج شکل واقعیت به خود می‌‌گیرد و در ادامه تبدیل به یک هدف بزرگ می‌‌شود.90 دقیقه نشستن و چشم به پیراهن بازیکنان سیاه و سفیدپوش دوختن برای یافتن نام ستاره رویایی؛ این آغاز همان رویاست، از آن زمان 18 سال می‌‌گذرد. 18 سال از 90 دقیقه ابتدایی و تولد یک رویا، رویایی که تو پایه‌گذارش بودی، رویایی مه‌آلود با حال و هوای خاکستری شبیه به آسمان تورینو، رویایی زیبا اما همراه با احساسی از افسوس، نگرانی و در عین حال امید به آینده، رویایی که به دوردست‌ها و به راهی دور می‌‌نگریست، به راه و رویایی که همیشه وجود داشت. راهی برای ورزشی شدن، برای شناخت دنیای ورزش، رویایی برای نوشتن، برای نوشتن از هر آنچه دوستش داشتم و رویایی برای به تصویر کشیدن حس وفاداری. رویایی که به من ضربه نزد و مرا به اینجا کشاند اما هر شروعی پایانی دارد و باید به این پایان رسید، با تمام سختی‌ها و تمام غم‌هایش ولی این پایان راه نیست؛ تنها شروع یک راه دیگر است. همیشه همه چیز آن‌طور که باید و می‌‌خواهی پیش نمی‌رود. بهانه‌ها و ناملایمتی‌ها همه چیز را ویران می‌‌کند و نابودی تدریجی یک رویا آغاز می‌‌شود. درست در لحظه‌ای که می‌‌خواهی به اوج برسی، به پایان می‌‌رسی. به پایان آن رویا، به پایان زندگی زیبایی که به آن عادت داشتی و دوستش داشتی. این اتفاق در یکی از روزهای کسل‌کننده اکتبر 2011 افتاد. مدیر بی‌مقدمه خبر از آخرین فصل بیانکونری‌ات داد و این یعنی «پایان». بدون هیچ حرفی، هیچ مذاکره‌ای همه چیز به پایان می‌‌رسد، پایان 19 سال وفاداری. این یعنی 19 سال از خودگذشتی هیچ! حالا همه چیز یکطرفه شده، عشق، وفاداری، احترام، علاقه و حتی ناملایمتی. مطمئنا این طور نمی‌ماند، فوتبال مانند توپش گرد است؛ می‌‌چرخد و دوباره اینجا به تو نیازمند می‌‌شود. مثل همه سال‌هایی که به تو نیاز داشت، به توانایی‌هایت، گل‌هایت، ضربات ایستگاهی‌ات، انگیزه‌ات، مبارزه‌ات، پشتکارت، امیدت، خواسته‌هایت، وفاداری‌ات، سکوتت، لبخندت، خودت و شخصیتی که داری. هربار که هر چیز گره می‌‌خورد تنها یک گره‌گشا برای یووه وجود داشت «آلساندرو دل‌پیرو» اما انگار همه چیز یکطرفه بوده! کنار گذاشته می‌‌شوی و تنها می‌‌مانی روی نیمکت تا یک هم‌تیمی قدیمی تو را هر زمان که بخواهد به زمین بفرستد! گویی هیچ نیازی به اسطوره نیست! همه چیز فراموش شده! عهدها، پیمان‌ها، سال‌های بزرگ بازیگری‌ات که فقط یووه را انتخاب کردی. حالا که نوبت به یووه رسیده بدون نگرانی کنار می‌‌کشد، هیچ چیز شبیه گذشته نیست، نه عشق و نه وفاداری. همه چیز عوض شده. پایان تدریجی یک رویا شکل گرفته و رابطه یکطرفه شده و تو در مقابل تنها سکوت می‌‌کنی و با لبخند می‌‌گویی «می‌خواهم از این لحظات لذت ببرم!» اما کدام لذت! لذت نشستن روی نیمکت و منتظر ماندن! مدتی نشستی و مدتی هم طاقت نشستن نداشتی با چشمان پر از سوالت منتظر ماندی که شاید از نیمکت علامتی برسد. من هم مثل تو چشمم به نیمکت بود تا نشانی بیاید اما نه گوشی می‌‌شنید و نه چشمی می‌‌دید! اما چرا، هم می‌‌دید هم می‌‌شنید! هر بار که این طور دیدمت؛ کلاه روی سرت گذاشتی، کاپشن پوشیدی و روی نیمکت نشستی، عذاب می‌‌کشیدم. آره آله کلاهت را پایین‌تر بکش تا چشم‌هایت را کمتر ببینم، زیپ کاپشنت را بالا بکش و یقه کاپشنت را بالاتر بیاور تا کمتر چهره‌ات را در این لحظات ببینم و کمتر عذاب بکشم. آره آله برو، برو که دیگر دوست ندارم چهره نگران و چشمان منتظرت را ببینم. برو که دیگر از دیدن این صحنه‌ها خسته‌ام و دیگر طاقت شنیدن جواب مدیران و مربی را درباره جدایی دل‌پیرو ندارم. آره آله برو، از اینجا برو، برو به هرجا که می‌‌خواهی، به هرجا که دوست داری، برو به جایی که بخندی، برو به جایی که شایستگی تو را دارد، برو به همان‌جا که با‌انگیزه‌تر از همیشه باشی، برو و هرجا که رفتی همین آلکس بمان، همین آلکس بزرگ با همین خصوصیات منحصر به‌فردت، همانی که همه را در هرجا و هر تیمی جادو کرد. برو تا دیگر تو را این‌طور نبینم، برو تا اینجا به یادت بیفتد و این بار برایت پیامی برای بازگشت فرستاده شود، برو تا دوباره لبخند بزنی. هرچند دوست داشتم همیشه همین‌جا کنار ما لبخند بزنی اما مشکلی نیست، می‌‌دانم اینجا به اشتباهش پی می‌‌برد؛ هر چند دیر. حالا به آخرین روز بیانکونری تو می‌‌رسیم.90 دقیقه پایانی است، هنوز به دنبال همان بازیکن هستم اما نیازی به خیره شدن به تلویزیون نیست تا در زمین پیدایش کنم از فرسنگ‌ها دورتر هم مي‌شناسمش، برخلاف 90 دقیقه ابتدایی هیجان‌زده نیستم، کاملا آرام و بی‌صدا، نمی‌خندم و حتی بازی را به دقت نگاه نمی‌کنم، تنها به دقیقه پایانی بازی فکر می‌‌کنم، به دقیقه‌ای که دوست ندارم از راه برسد. علاقه‌ای به پایان این بازی ندارم. دوست ندارم صدای سوت پایان را بشنوم. این صدا یعنی پایان، پایان اسطوره! پایان وفاداری! دوست دارم گوشم را بگیرم، به صفحه تلویزیون نگاه نکنم، چشمانم را ببندم اما طاقت ندارم، لحظات پایانی است؛ لحظاتی که دیگر تکرار نمی‌شود، صحنه‌های پایانی دوران بیانکونری یک اسطوره. با ناراحتی می‌‌ایستم، راه می‌‌روم، می‌نشینم و سرم را در میان دستانم قرار می‌‌دهم، ساکتم و با حسرت فقط نگاه می‌‌کنم، غمگینم و از دقایق می‌‌خواهم نگذرند، کاری از دستم برنمی‌آید، سوت زده می‌‌شود، فصل به پایان می‌‌رسد، زندگی بیانکونری تمام می‌‌شود، تو می‌‌روی اما در میان اشک‌ها، رویاها به بن‌بست می‌‌رسند، رویاهای بیانکونری می‌‌میرند و این بار دیگر خبری از رویا نیست، تو داری می‌‌روی، من نمی‌توانم مانع رفتنت شوم، تنها افسوس می‌‌خورم، هرچه بود انجام دادم، پیام فرستادم اما آندره‌آ نخواست صدای من و ما را بشنود و نخواست مانع ریختن اشک‌های ما و تو شود، آندره‌آ نخواست تو بمانی. حالا عمر یک رویای 18 ساله هم با رفتن تو به پایانش نزدیک می‌‌شود اما تو می‌‌مانی و می‌‌خواهی رویای 18 ساله به زندگی‌اش ادامه دهد، من نمی‌توانم تو را بازگردانم اما تو می‌‌توانی مانع مرگ یک رویا بشوی. رویایی که به تدریج در آستانه مرگ بود اما تو مانع مرگش می‌‌شوی چون تنها چیزی که در این رویا تغییر نکرده تو هستی و همان‌طور وفاداری. آره تو می‌مانی! تو در قلب و خاطراتم و همیشه زنده‌ای، کسی نمی‌تواند تو را از تیفوسی‌ها بگیرد، درست مثل اسکودتوهایمان که هرگز از قلب و خاطراتمان بیرون نرفت، تا زمانی که یوونتوس هست دل‌پیرو هم هست، تو یعنی یووه، هر بازیکنی می‌‌آید و می‌‌رود و تنها یووه می‌‌ماند اما کماکان آلساندرو دل‌پیرو یعنی یووه. تو رویای ماندگاری، یک رویای ابدی که برای همیشه سیاه و سفید می‌‌ماند، رویای آلساندرو دل‌پیرو، رویای مه‌آلود من که تماما با تو شکل گرفت، بزرگ شد و به حقیقت پیوست. آله وقتی می‌‌روی، برگرد و به پشت سرت نگاه کن، اینجا خیلی‌ها منتظر تو هستند. 
( مقاله ای که دو سال پیش برای آخرین بازی الکس، اسطوره زندگیم با پیراهن یوونتوس نوشتم و حالا بعد از دوسال خواستم مرورش کنم. )

0 commenti:

ارسال یک نظر